دانشجویان پروتز دندان دانشگاه علوم پزشکی تبریز
ورودی بهمن 90 
قالب وبلاگ
صفحات جانبی


پیشنهادات و انتقادات خود را در این بخش مطرح بفرمایید.


 


[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 10:10 ] [ مصلح علی اقدم ]

گفتم مادر! ... گفت: جانم
گفتم درد دارم! ... گفت: بجانم
گفتم خسته ام! ... گفت: پریشانم
گفتم گرسنه ام! ... گفت : بخور از سهمِ نانم
گفتم کجا بخوابم! ... گفت: روی چشمانم
...
اما یک بار نگفتم:
مادر من خوبم
شادم...!

همیشه از درد گفتم
و از رنج.....!

... مادر دوستت دارم ...




طبقه بندی: سایر موضوعات، 
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 12:53 ] [ علی شاملو ]

همسفر!

در این راه طولانی که ما بی خبریم وچون باد میگذرد بگذار خرده اختلاف هایمان باهم باقی بماند.

خواهش می کنم !مخواه که یکی شویم ,مطلقا مخواه که هرچه تو دوست داری,من همان را,به همان شدت دوست بدارم

مخواه که هر دو یک اواز را بپسندیم یک ساز ,یک کتاب ,....ویک شیوه نگاه کردن رامخواه که انتخابمان  یکی باشد سلیقه مان یکی...

همسفر بودن وهم هدف بودن ,ابدا به معنی شبیه بودن وشبیه شدن نیست .وشبیه شدن نیست,بلکه دلیل توقف است

عزیزمن!دو نفرکه عاشق اند وعشق انها را به وحدتی عاطفی رسانده است,واجب نیست که هر دوصدای کبک , درخت نارون,رنگ  سرخ...را دوست داشته باشند.اگر چنین حالی پیش بیاید,باید گفت که یا عاشق زاید است یا معشوق ,ویکی کافی ست.عشق,از خودخواهی  وخودپرستی ها گذشتن است اما,این سخن به معنای تبدیل شدن یکی به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف میزنم که اززش ان در "حضور "استنه در محو ونابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد

بگذار در عین وحدت  مستقل باشیم.بخواه که در عین یکی بودن ,یکی نباشیم.بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.بیا بحث کنیم.بیا معلوماتمان راتاخت بزنیم....

من وتو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم وحق داریم بسیاری از نظرات وعقاید هم را نپذیریم بی انکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم.

عزیز من !بیا متفاوت بشیم.




[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 21:10 ] [ بهناز ارباب ]

تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم...و همه مادران دنیا

 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه، گفت: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
***
مـادر   ***صدا کنی .

 فرشته های زندگی انسان ها روزتان مبارک




طبقه بندی: سایر موضوعات، 
[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 18:43 ] [ مهسا نوری ]
یادمان باشد لحظات ناب زندگی حقیقی میتواند به راستی ساده,به کلی بی

تلاش و کاملا رایگان  باشد,لحظاتی چون:

_تماشای غروب زیبای افتاب در هر کجا که هستیم

_تماشای بر امدن هلال نقرهای ماه نو یا ماه کامل در اسمان هر کجا که هستیم

_لبخند زدن به خودمان در جلوی ایینه و به دیگران که ایینه های ما هستند

_دلگرم کردن سالخورده ای

_بخشیدن کسی

_اب دادان به گلدان شمعدانی

_دانه دادن به پرنده ای

_یاد دادن کاری به کسی

_صبر کردن بیشتر

_همدلی بیشتر,نگرانی کمتر,توکل بیشتر

_زیر باران راه رفتن بیشتر

_نهایت تلاش خود را کردن و نتیجه را به خدا واگذار کردن هر روز خدا را شکر کردن.....هر روز,نه در اینده ای نا معلوم بعد از اینکه موفق شدیم.

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما   
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار ارد

از زاویه دیگر نگاه کنیم.در لحظه حال زندگی  کنیم.بیشتر زندگی کنیم.

[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 14:29 ] [ نگار محمدی ]

دانلود اسلایدهای درس تفسیر موضوعی قرآن


 

دانلود اسلاید جلسه اول

دانلود اسلاید جلسه دوم

دانلود اسلاید جلسه سوم

  دانلود اسلاید جلسه چهارم

دانلود اسلاید جلسه پنجم

دانلود اسلاید جلسه ششم

دانلود فایل قرآن وسلامتی روحی و روانی انسان

دانلود فایل قرآن و تغذیه




طبقه بندی: دانلودها، 
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 09:00 ] [ سامان خدایی ]
بانه نام شهری است دراستان کردستان واقع در مرز غربی ایران که در فاصله ی 270 کیلومتری شمال غربی سنندج قرار گرفته ‌است و با شهرستانهای مریوان ، سردشت ، سقز و کردستان عراق هم مرز است.

نام بانه را از واژه کردی  ' بان ' به معنی ' بام ' و بلندی و متأثر از ارتفاعات و نحوه استقرار و موقعیت شهر بانه می‌دانند. ارتفاع ۱۵۵۴ متری شهر از سطح دریا و چشم انداز بلندی‌های پیرامون آن موجب گردیده‌است که مردم برای رسیدن به شهر مسیر زیادی را به طرف سربالایی طی کنند. نام بانه را به معنی خانه (منظور اقامتگاه و آبادی و مسکن است) و اردو (منظور اردوگاه سربازان است) و پادگان (شهر دو قلعه بزرگ داشته) نیز تفسیر کرده‌اند.

موقعیت جغرافیایی


نام رسمی :                    بانه

استان :                         کردستان

نام محلی :                     بانه

نوع آب و هوا :                 معتدل کوهستانی

زبان گفتاری:                   کُردی سورانی

دین و مذهب :                 اسلام ( شافعی مذهب )

مساحت  :                     ۵۱۵۸۴ کیلومترمربع

ارتفاع از سطح دریا :         ۵۵۴   متر

کوه های اطراف آن:          آربابا- بابوس- دوزین

 

 لطفا برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 15:53 ] [ مسعود آغالبیگی ]
1هر روز به سه نفر اظهار ادب کن
2در چشم دیگران نگاه کن
3با صمیمیت دست بده
4نواختن یک ساز را یاد بگیر
5در خانه یک حیوان نگهدار
6ارام صحبت کن اما در فکر کردن سریع باش
7قدر نعمتهایت را بدان
8دست کم سالی یک بار طلوع افتاب را تماشا کن
9سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار
10اتومبیل ارزان قیمت سوار شو اما بهترین خانه ای که در توان داری بخر
11یک بار در زندگی اتومبیل کروکی بخر
12هرگز هدیه ای با بسته بندی نا مناسب به کسی نده
13هنگام بازی با بچه ها بگذار انها ببرند
14خواستار تعالی باش و بهایش را بپرداز........

[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 15:43 ] [ هما همت نیا ]
می گویند مرا افریدند ازاستخوان دنده چپ مردی به نام ادم (حوایم) نامیدند یعنی زندگی در کنار ادم....
می گویند میوه ی سیب رامن خوردم شاید گندم را وشاید سیب چشمانشان  بازگردید ومرا دیدند...
 مرادربرگها پیچیدند تا شایدراه نجاتی را ازمعصیتم پیدا کنند...
نسل انسان زاده من است من حوا فریب خورده ی شیطان ومی گویند که درد وزجر انسان هم زاده ی من است زاده حوا, که انان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند...
اقرار میکنم دلی پاک ازتبار فرشتگان وباوری ساده تر وصاف تر از اب های شفاف جوشنده ی یک چشمه دارم,باگذشت قرنها باز امده ام ....
ابراهیم زاده ی من بود واسماعیل پرورده ی من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش  پروردید
گاهی مریم عمران ,مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند
 وگاه خدیجه , در رکاب مردی که محمدش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر ودلباخته یوسف هم من بودم
زن لون وزن ابولهب وزن نوح وملکه سبا من بودم و
فاطمه زهرا هم من,
گاه بهشت را زیر پایم نهادند وگاه ناقص العقل ونیمی از مرد خطابم نمودند وگاه سنگبارم نمودند وگاه به نامم سوگند یاد کردند, ودر کنار تندیس مقدسم اشک ریختند وگاه زندانی ام کردند وگا ه با ازادی حضورم جنگیدند ....
اما حقیقت بودنم را ونقش عمیق کند ه کاری شده هستی ام را بر برگ برگ روزگار هرگز!!منکر نخواهند شد....
من مادر نسل انسانم
من حوایم,زلیخایم,فاطمه ام,خدیجه ام, مریم ام....
من درست همانند رنگین کمان ,رنگهایی دارم تیره وروشن....
وحوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب وبد
وخلقتی ار خالقی که مرا درست همزمان باتو افرید
درست همانطور که فرشتگان در بهشت بر من سجده کردند
بیاموز که من نه از پهلوی چپ ات
بلکه استوار ورسا وهم طراز باتو زاده شده ام
بیاموز که من مادر دهرم وتو مثل دیگران زاده ی من....


[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 13:51 ] [ بهناز ارباب ]
خانم شادی رضازاده

با نهایت تاسف در گذشت دایی گرامیتان را تسلیت عرض نموده واز خداوند متعال برای آن مرحوم رحمت و مغفرت وبرای شما وخانواده محترمتان طول عمر مسئلت داریم.ما را شریک غم خود بدانید.





[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 19:52 ] [ مصلح علی اقدم ]
سن مغز شما چقدر است؟

این تست، یک تست رایانه ای برای تخمینی از سن مغز شماست.
ابتدا  اینجا کلیک کنید.
بعد دکمه استارت رو بزنید.
جای اعداد را که چند لحظه نمایش داده می شود به خاطر بسپارید
و بر روی جای آنها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنید!
بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس‌العمل و درستی آن محاسبه و نمایش داده می شود


راستی ! مغز جوان بهتر است یا مغز پیر؟ خودتان قضاوت كنید ...



طبقه بندی: روانشناسی،  سایر موضوعات، 
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 23:48 ] [ علی شاملو ]
خوشبختانه بعد از مدت ها اجلاسیه کشوری پروتز دندان در ساختمان انجمن دندانسازان کشور برگزار گردید.در این اجلاسیه که دانشجویان پروتز دندان از سراسر کشور حضور داشتند در مورد مسائل و مشکلات رشته پروتز دندان بحث و تبادل نظر کردند.مشکلات زیادی از جمله مشکل ادامه تحصیل این رشته در ایران مطرح شد و قرار شد که دانشجویان از طریق سایت و شبکه های اجتماعی با هم در ارتباط باشند و مشکلات خودشان را با هم به تبادل بزارند و در آخر سر انجمن دندانسازان برای رفع این مشکلات اقدام بکند.امیدوارم که این اقدامات اولیه از جمله طراحی وبسایت هرچه زودتر انجام بشه و این رشته از این بیشتر مورد ظلم واقع نشه.
[ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 00:17 ] [ مصلح علی اقدم ]
فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتۀ کتابفروشی می نشیند
فقر، تیغه های برندۀ ماشین بازیافت است،که روزنامه های برگشتی را خرد می‌کند
فقر ، کتیبۀ سه هزار ساله‌ای است که روی آن یادگاری نوشته‌اند
فقر، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می‌شود
فقر ، همه جا سر می‌کشد
فقر، شب را " بی غذا " سر کردن نیست






طبقه بندی: سایر موضوعات، 
[ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 16:16 ] [ علی شاملو ]

این عکس در یک بیابان موقع غروب آفتاب درست از بالای سر شتر ها گرفته شده است .آنچه به رنگ سیاه میبینید در واقع سایه شترهاست .شتر های واقعی به صورت خطوط کمی سفید رنگ در تصویر مشاهده میشوند این عکس جایزه بهترین عکاسی از طبیعت را  به خود اختصاص داده است .








طبقه بندی: سایر موضوعات، 
[ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 16:10 ] [ علی شاملو ]

ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

 

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

 

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آن دو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

رژیم اشغالگر فلسطین (اسرائیل ) : بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و تروریستی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان و نزول گیر و ربا خوار به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده! او چت می کند! عضو فیس بوک(face book) است! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!




طبقه بندی: طنز، 
[ چهارشنبه 9 فروردین 1391 ] [ 19:36 ] [ مهسا نوری ]

 

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب.

 

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

 

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند.

 

نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. 

 

نخند

به دستان پدرت،

به جارو کردن مادرت،

به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سر دارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سر چهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پر کنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی،

نخند

نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده


[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 20:46 ] [ مهسا نوری ]

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم




برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم

گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم



طبقه بندی: روانشناسی، 
[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 16:42 ] [ علی شاملو ]

اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احمدی رتبه اول کنکور پزشکی

سال 1364 است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است.

امیدوارم ضمن گرامی داشت یاد این عزیزان تأملی هرچند کوتاه درباره هدف ،

انگیزه و چرایی حضور این مردان خدا در عرصه

در ذهن همگان شکل گیرد. متن این نوشته را با هم میخوانیم:

چه کسی می تواند این معادله را حل کند ؟؟؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،

به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم

کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،

از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را

چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده

به رسم اجدادشان به گور سپردند.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 17:27 ] [ مصطفی ملک محمدپور ]

قدر زندگی را بدانید…

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ، تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه، یا گرسنگى در امان بوده‌اید، وضعیت شما از وضعیت ۵٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

و اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهى دارید،

در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.

اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید، شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلق دارید.

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:

۱- یک کسى به فکر شما بوده است.

۲- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.

۳- و … شما جزو ١٠٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.




طبقه بندی: روانشناسی، 
[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 18:41 ] [ علی شاملو ]








طبقه بندی: طنز، 
[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 16:26 ] [ علی شاملو ]

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت

و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!


سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.


تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :


۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.


لحظه ای به این شرایط فکر کنید.


هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.


معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.


به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :


دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.


۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.




طبقه بندی: سایر موضوعات، 
[ جمعه 4 فروردین 1391 ] [ 20:00 ] [ مصلح علی اقدم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ

xمسئولیت محتوای هر مطلب به عهده ی نویسنده آن مطلب میباشد.
xاز بحث ها وجدل های قومی و مذهبی شدیدا خودداری شود.

آدرس دیگر وبلاگ:
www.prosthesis-tbzmed.ir

سخن هفته:
بچه که بودیم دلهای بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم...کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :