تبلیغات
دانشجویان پروتز دندان دانشگاه علوم پزشکی تبریز - داستان سنگ سیاه و سفید
 
دانشجویان پروتز دندان دانشگاه علوم پزشکی تبریز
                                                        
درباره وبلاگ

xمسئولیت محتوای هر مطلب به عهده ی نویسنده آن مطلب میباشد.
xاز بحث ها وجدل های قومی و مذهبی شدیدا خودداری شود.

آدرس دیگر وبلاگ:
www.prosthesis-tbzmed.ir

سخن هفته :

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج كنیم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت یك لبخند و یا نوازشی عاشقانه كنیم.
شكسپیر
مدیر وبلاگ : مصلح علی اقدم
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

ما را در گوگل محبوب كنید
ورود به چت روم وبلاگ
جمعه 4 فروردین 1391 :: نویسنده : مصلح علی اقدم

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت

و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!


سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.


تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :


۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.


لحظه ای به این شرایط فکر کنید.


هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.


معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.


به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :


دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.


۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.





نوع مطلب : سایر موضوعات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 03:42
Today, while I was at work, my cousin stole my iphone and tested to see if it can survive a forty foot drop, just so she can be
a youtube sensation. My apple ipad is now broken and she has 83 views.
I know this is completely off topic but I had to share it with someone!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 13:36
I always spent my half an hour to read this weblog's posts everyday along with a mug of coffee.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:41
I've learn a few excellent stuff here. Definitely worth
bookmarking for revisiting. I surprise how much effort you place to make this type of great informative website.
شنبه 28 بهمن 1391 19:05
جالب بو دستت خوش به
مصلح علی اقدم

زۆر سپاس بۆ تۆ!!!
شنبه 26 فروردین 1391 16:45
عالی بود
سه شنبه 15 فروردین 1391 19:02
سلام توکه اینقدباحالی چرابامانمیسازی؟؟؟
مصلح علی اقدم

ای آن کسی که با اسم من کامنت میزاری بدان و آگاه باش که این کار عقوبت دنیوی و اخروی خوبی برات نداره.
دوشنبه 14 فروردین 1391 12:06
قشنگ بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر