تبلیغات
دانشجویان پروتز دندان دانشگاه علوم پزشکی تبریز - بازار گرم اهریمنی
 
دانشجویان پروتز دندان دانشگاه علوم پزشکی تبریز
                                                        
درباره وبلاگ

xمسئولیت محتوای هر مطلب به عهده ی نویسنده آن مطلب میباشد.
xاز بحث ها وجدل های قومی و مذهبی شدیدا خودداری شود.

آدرس دیگر وبلاگ:
www.prosthesis-tbzmed.ir

سخن هفته :

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج كنیم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت یك لبخند و یا نوازشی عاشقانه كنیم.
شكسپیر
مدیر وبلاگ : مصلح علی اقدم
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

ما را در گوگل محبوب كنید
ورود به چت روم وبلاگ
چهارشنبه 7 تیر 1391 :: نویسنده : مسعود آغالبیگی

شیطان
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب
می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بویگند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط
گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم ونه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور منجمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشممبه جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود





نوع مطلب : سایر موضوعات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 02:56
Spot on with this write-up, I absolutely feel this site needs a
great deal more attention. I'll probably be returning to see more, thanks for the advice!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 17:28
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to
say that I've really enjoyed browsing your blog posts. After all I'll be subscribing to your rss feed
and I hope you write again soon!
پنجشنبه 26 بهمن 1391 15:09
ممنون
پنجشنبه 26 بهمن 1391 15:07
ممنون
مسعود آغالبیگی

خوایشت ده که م
پنجشنبه 26 بهمن 1391 15:01
نه اگه ممكنه له ره بینوسن
مسعود آغالبیگی

زور باشه
به ته رتیب ده یان نیرم
45
35
78
40
0
17
54
35
59
پنجشنبه 26 بهمن 1391 14:53
امن پشت كنكوریم ولی زورم علاقه به پروتز دندان هه یه اگه ممكن به درصده كانتان بنوسن اگه له بیرو ماوه
مسعود آغالبیگی

ئیمه یلتان هه یه بوتان بنیرم ؟
پنجشنبه 26 بهمن 1391 13:39
انگو دانشجوی ترمی چه ندن‏?‏
مسعود آغالبیگی

ئه م ترمه ئه بینه ترمی سی
ئیوه له کوی دانشجون؟
پنجشنبه 26 بهمن 1391 09:58
كاک مسعود انگو زور فعالترن له و رفیقانه ی دیکه تان اوان هر جوابیش ناده نه وه؛‏
مسعود آغالبیگی

له به ر ئه وه یه که زورتریان ده ستره سیان به ئینتیرنیت نیه
پنجشنبه 26 بهمن 1391 02:21
سلام كاک مسعود؛‏ زور خوش بو برا
مسعود آغالبیگی

نوشی گیان
سه شنبه 27 تیر 1391 01:07
salam masoud har chi neveshtam saber gofte bood age bad ham bood baz taghsire saber bod i love u my beby adios
شنبه 24 تیر 1391 00:21
سلام کاک مسعودچونی باشی چه اکی ؟زورجوان بو سلاو برسنه
مسعود آغالبیگی

سلام. سامان خودتی؟!!!کردی هم بلد بودی و نمی گفتی؟ به هر حال ممنون که نظر دادی
پنجشنبه 15 تیر 1391 19:00
واقعا خیلی خیلی متنه قشنگیه
تا حالا 10 بار خوندمش
خیلی مرسی
مسعود آغالبیگی

خیلی ممنون.نظر لطفتونه
چهارشنبه 7 تیر 1391 16:05
چرا کردی حرف میزنین بزنین شبکه 3 ما هم بفهمیم
چهارشنبه 7 تیر 1391 13:47
نه ناوزکه گه م مزاح افرموم گشتی ازاند جنابتان چنگ جوانن
مسعود آغالبیگی

چاوت جوان ئه بینیت گوله که م
چهارشنبه 7 تیر 1391 13:42
سلام کاک مسعود,فرشته و نیلوفر نظریان دا هه ر من مابوم منیش متنه که تانم پی خوش بو,ممنون
مسعود آغالبیگی

مه منونم له هه ر سیکتان.زور سپاس
چهارشنبه 7 تیر 1391 13:35
زور جوان بو,دستتان خوش ببخشید دیگه کردیمون در همین حده فعلآ
مسعود آغالبیگی

تشکر.کوردی خوب یاد گرفتید.ادامه بدین
چهارشنبه 7 تیر 1391 13:29
براستی جالب بو ,زور متنیکی خوش و تاثیرگذار بو,دستتان خوش بی کاک مسعود هیوادارم که اگر ئیمه ش دلمان دا به شیطان حداقل پتوانین به دستی بینینه وه
مسعود آغالبیگی

زور مه منون.ئی شه لا هه ر وا ئه بیت.
چهارشنبه 7 تیر 1391 13:06
مرسی ازمطلب تون عالی بود
مسعود آغالبیگی

نظر لطفتونه
چهارشنبه 7 تیر 1391 12:57
عالی و تاثیرگذار و فوق العاده بود....
مسعود آغالبیگی

ممنون ...
چهارشنبه 7 تیر 1391 12:40
تقلب الله ، التماص دوآ برادر
مسعود آغالبیگی

دعای ماهم دست شماس اخوی!!!
چهارشنبه 7 تیر 1391 11:46
آفرین شاعر شعرت هه ل که فته
گشت گیانت خاسه حه یف سه رت چه فته
مسعود آغالبیگی

مه منون کاک مسلم به راست سه رم چه فته؟ داریم واقعا؟؟؟؟!!!
چهارشنبه 7 تیر 1391 11:42
جالب وتاثیر گذار بود به امید روزی که کاسبی شیطان کساد و بی رونق شود انشاالله
مسعود آغالبیگی

ایشاالله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر